انتحاری
(انتحاری)
بازهم شیشه های نوشابه راجمع میکرد پاهای بدون کفش لباس افغانی طبق معمول پوشیده بود شلوار یک رنګ بولیز یک رنګی دیګر پوشیده بودولباس هایش تیکه تیکه بودنددستان وپاهایش تیکه تیکه بودندوصورتش راافتاب سوختانده بود،اوبسیارروشن فکربود،دیروز که خسته ازدفترمیامدم نام همان پسرک احمدبوداحمدوقتی من ودیدباسرعت میدویدهمراه پاهای بدون کفشش نزدیکم رسیدوګفت؛اقاشمازحمت نکشید من کیف وچیزهاییکه خریدین همراه تان نقل میکنم نان و سبزیجاتیکه خریده بودم راازدستم ګرفت وتادم دروازه برایم رساند وپول هم هیچګاه نمیګرفت فقط کمک میکردامامن بزور برایش پول میدادم،اوچند شغل انجام میداد:کفش واکس میزد،پلاستیک جمع میکرد،شب هاازدکان ها حفاظت میکردوشیشه های ماشین هاراپاک میکردوګاهی پیشم درس میخواند اوبرایم بسیار عزیز بودچون برای زندګی کردن هدف داشت.روزی درشهرکابل انتحاری شدوبسیارکشته بجاګذاشت.چندروز که ازدفترمیامدم دیدم احمدسرراهم نیامد تاخریدهایم راتاخانه ببرد.سراقش رامه ګرفتم چیزی شنیدم که مراهلاک کردمراکشت(((((((احمددرانتحاری مرد))))))