نصیحت

ای پسر!هرچندتوجوانی پیرعقل وخویشتن دارباش وازجوانان پژمرده نباش که جوانی بایدشادی باشد هرچند جوان باشی خداوندراهیچ ګاه ازیادنبر همیشه باجوانان نشستن نکن باپیران نیزهمکلام باش تابه غرورت پیروز شوی ګاهی پيران چیزهامیدانندکه جوانان وتونمیدانی ازاین سبب است که میتوانی بردام های زمانه کامرواشوی ګرچه فکر کنی پیران محتاج جوانان اند اما تومحتاج پیران واګردقت کنی پیروجوان هردوازیک ګوهرندتواز جوانانیکه پیران راتمسخر میکنند نباش وبه پیران عزت واحترام عطاکن که چون پیرشدی دیګرجوانی برایت نزیبد وکسی که دروقت پیری جوانی کند بدان مانندخریست که روی پل خانه سازدپیربیماریست که کسی به دیدنش نرود وعلتیست که هیچ داکتر دارویش رانداند پیران امیدمرګ دارندتوهم مانند انها میشوی پیری مانند میوه ای پخته یی است که اګرچینده نشودخودازدرخت می افتد.  

ګربرسرماه برنهی پایه تخت            ورهمچوسلیمان شوی ازدولت وبخت

چون عمرتوپخته ګشت بربندی رفت                    میوه چوشودپخته بیفتد زدرخت

خانه های بمبست

خانه های بم بست وګنبدهای قدیمی هرکدام خاطره ای رابه سرت ظهورمیدهدروی ګنبدخانه ات ایستاده ای چشم به یک نقطه دوخته ای دامن چین دار وګل ګلی ات رابادمیوزاندواشک هایت همچون ابربهاری میباراند اه میکشی وافسوس میخوری ان نقطه ایکه توچشم به ان دوخته ای خانه نوعروسیست که تمام کارهای ګذشته توراانجام میدهدبایک فرق

اورامیبینی که شادی کنان به حولی نشسته سرمه میکشد دودی که ازدودکش خانه اش بیرون میایدبیادت میارد۲ سال پیش توبودی که به حولی میشستی وسرمه به چشمانت میکشاندی وان دودازدودکش مطبخ توبیرون میشود تنهافرق ۲سال پیش وامروز اینست که تودوسال پیش منتطرشوهرت بودی اماحال شوهرت دوبازه ازدواج کرده وحال زن جدیدش خاطره هایت راتکرارمیکندوتوبااه به او مینګری

ماسه ها

اسمان مانندنګین فیروزه ای ابیست دریای بیکران است کسی روی ماسه ها ناراحت وافسرده نشسته انګارتمام کشتی هایش دراین دریای بیکرانغرق شده اوکنار دریانشسته روی ماسه ها زانوهایش رادر اغوش ګرفته وعمیق به دریامیبیند موج های زیبا ماهیان ازاب به بالا میپرند وباذوق شنامیکنند اسمان اخم های نارنجی مایل به سرخ درپیشانی اش داردانګارنقاش ماهری دستی به ان کشیده (اسمان ابی باخط های نارنجی مایل به سرخ و موج هاوماهیان یک دریای زیبا باعث شادی همان ادمی میشه که ناراحت روی ماسه هانشسته وزانوهایش رادراغوش ګرفته وبه دریانګاه میکنه پس توهم هروقت ناراحت بودی اګه کناردریاروی  ماسه هانبودی اینوبخون وخودت روهمینجااحساس کن حالت عوض میشه )

پیرمرددرشب سیاه

شب تاریک وسیاهی بود.پیرمردی پیروبیکس درسرک هاراه میرفت،به مریضی سختی ګرفتارشده بود.شغلی نداشت قبلانمکی بودحال دیګرقدرت راه رفتن رانداشت همچنان کارکردنو،اوازهرکسی که ازپهلویش ردمیشدکمک میخواست یکی میګفت بروکارکن،یکی ګفت این معتاده بابا،پیرمردبیچاره به تکرارمیګفت کمکم کنیدمقداری پول برایم غرض بدهید من مریضم نسخه داکترهم دردستش بوداماکسی کمکش نمیکرد یک مردفقیرکه وضعیتش رادرک میکرددردلش ګفت:ای کاش ۱۰۰ روپیه میداشتم تابرایت کمک میکردم وفردای انروز که همان مرد به ان منطقه امددید مردم به یک منطقه ای جمع شدندبه انهاپیوست دیدکسی بدادپیرمردبیچاره نرسیده ومرده

((اسمااسماعیل زاده))

((کمک یکی ازخاصیت هل خوب مسلمانیست وخصلت پیامبر وامامان ماست پس صدقه بدهیدتامشکل فقیران حل شودودعای خیرشان امن ګیرتان باشد))

باران رامیشناسم

انګارباران مادرمهربان من است فصل خزان امده ومن زیرباران هرروزباپاهای برهنه لباسهای تیکه تیکه لبانی کبودازشدت سرما؛پوستی خشکیده وچشمان ګریان بادوبشکه کلان اب یکی به دست راستم ویکی بدست چپم؛راهی خانه مادراندرم روان بودم چون مااب نداشتیم ان روزبخاطرشیشه ایکه بهپایم رفته بودنمیتوانستم تندتند راه بروم ودیربه خانه رسیدم دروازه راباهزارترس وبیم زدم مادراندرم امدوباخشم دروازه رابازکردسرم پایین بودوازترس میلرزیدم واشکهایم مانندباران میریخت  اما باران شدت داشت ومانع اشکارشدن انهامیشد.مادراندرطرفم نګاه کردوګفت:بسیارهوش به بازی شدی احمق؛(این جمله تاختم حیاتم به یادم خواهدبود)باصدای بلندجیغ میزددختراحمق سرت ازکاه پرشده؟ساعت ۴ رفتی ازان براب بیاری ۷ امدی؟باید۱ دقیقه طول نکشد.ارام ګفتم:مادرجان مراببخش به پایم شیشه رفته بودیک زن مهربان امدواوراازپایم کشیدوقتم ضایع شدهمین علت نمیتوانی برایم کفش بخری؟

باندجیغ زد(جواب مراپس میدهی؟)مرازن بدی میپنداری؟جزایت اینست که امشب رازیرباران درکوچه بدون پتووبالشت بخوابی.دررامحکم زدصدای زدن درتاحال درګوشم هست؛من دختری۸ ساله بودم دورازمحبت مادرادرم در۴ ساله ګی من ازپدرم جداشدومن هم بدبخت شدم.پدرم ازیک شهربه شهردیګری تجارت میکردهمین خاطردرخانه نبودتاشاهدمجازات من شود.اماوقتی پدردرخانه هست مادراندرم مراماندګل نولزش میدهد.ازاین زندګی ام نفرت دارم  من مادرخودم رامیخواهم این زمزمه رامیکردم وسرم راروی زانوهایم ګداشتم ازشدت سرمامیلرزیدم پایم که شیشه رفته بودمانندنیش عقرب میسوخت.چشمانم سرخ شده بودومانند باران میباریدند.ناګهان ګرمایی بدنم راپشتیبان شدانګارمرادلګرمی میدادسرم رابالاکردم دیدم مادرهست جیغ زدم مادروخودم رادراغوشش انداختم.ګرچه باران بودامااشک های مادررامیدیدم وحس میکردم.احساس میکردم تام بدبختی هایم تمام شده.مادرګفت هرشب میایداینجادم دروازه تاشایدمن بیرون شوم ومراببیندچون پدرم اجازه نمیداداومراببیند.ان شب همراه مادررفتیم به یکی ازفروشګاه های نزدیک برایم کفش ولباس خریدهمچنان به یکی ازرستورانت هاغذاخوردیم وبخانه امدیم انشب دراغوش ګرم مادرخواب شدم وازان به بعدبامادرزندګی کردم وچون همسایه هاشاهداین بودندکه مادراندرم مرااذیت میکندمن به مادرواقعی ام سپرده شدم وپدرم مادراندرم راازخانه بیرون انداخت.

طابوت

باغبان پیرسالهابودکه باغی رامانند طفلی بزرګ میکردواورانوازش میداد.ګل هارااب مدادوسبزه هاراقیچی میرداشغال جوی بارهاراجمع میکرد.ومیوه هارامیچید.باغش صفایی داشت که نګوونپرس.

روزی پیرمردروی نیمکتی نشست وګفت:چه باغی چه ګل هایی چه درختانی وچه میوه هاییی چه جوی بارهایی؛غافل ازاینکه انسان درخود۲ اتاق دارد۱اتاق غمها۲اتاق شادیهاوغمهادراتاقش خواب است تاصدای خنده ای ازاتاق شادی بشنودبیدارمیشود .پیرمرد۹۰ سال داشت ۷۰سال بودکه پیرمرداین باغ رامیپروراندروزی پیرمرددرکلبه ای درباغ خواب بودچنان طوفانی شدکه تمام درختان راشکست؛چه برسه به درختان بیدوسبزه وګل ها چنددقیقه ګذشت وطوفان ایستاده بودکه پیرمردبیدارشد.ناګهان چیزعجیبی دیددرختان وجودنداشتند.ګل و سبزه و میوه انګاروجودشان دروغین بوده جویبارهادروغین بودندخلاصه  باغ زیبایی اولش رانداشت وازبین رفته بودپیرمرداول بادیدن ازبین رفتن تلاش های۷۰ ساله اش شکس بزرګی خوردو به زمین اتادامابعدچندروزتصمیم به جورکردن دوباره باغ شد۷۰ سال دیګرګذشت وباغ مثل اول شدزیباووبانشاط وپیرمردباخوشی ازدنیارفت.ودرطابوتیکه خودش برای خودساخته بودبه خواب ابدی رفت.((نویسنده:اسمااسماعیل زاده))

(سعی کنیدهمیشه درشکست هادوباره برخیزیدچون شکست اول پیروزیست من به حیث یک دخترنوجوان تصمیم میګیرم شکست هارااغازپیروزی بدانم وبراهم ادامه بدهم.=یاحق)

ماهی فروش

 

صدایی تکراری ماهی ببرید!ماهی های زیبا!هرروزمراعصبانی میکرداین صدای پیرمردی بودکه درپیاده روی دفترمان ایستاده بودګادی به دست داشت وروی ګادی تنګ بلوری وداخل تنګ هاماهی های سرخ زیبای بودندطبق معمول روزی درراه دفترروان بودم دوباره صدای پیرمرد راشنیدم که جیغ میزدماهی های زیباببریدایستادم وخیره به صورتش نګاه کردم مرابرق ګرفت انګارچشمانش اشعه داشت که انسان راطلسم میکردخشمم ناګهان ارام شدواشعه چشمش مرامراارام کردطرفش نزدیګ شدم وګفتم اقاشماچراهرروزمزاحم کارمندان دولت میشودید:مګرشمانمیدانیدوقتی ما یک روز ازشماماهی نخریم پس دیګرهیچ وقت نخواهیم خریدپیرمردسویم نګاه کردوبعدازسکوتی ګفت:پسرم این دفعه بادیګردفعه هافرق میکند.ګفتم چه فرقی؟ګفت:این دفه ماهی هامجانی هستندهرګسی هرچقدرمیخواهدمیتواندبیایدوببرد.وشروع کردبه جیغ زدن((بیاییدماهی های مجانی ببرید))کارمندان ودیګرمردم امدندازاوماهی ګرفتند؛برایم عجیب بودکه چراپیرمردماهی هایش رامجانی داد؟ومن هم بحسادت دیګرهمکاران چدتاماهی ګرفتم واوردم به خانه ګادی پیرمردخالی شده بودورفت.امروزهم من به مناسبت روزعیدتعطیل بودیم البته همه کارمندان؛امروزمیتوانستم کارهای پاک کاری خانه  راانجام بدهم بوی خاصی بودکه چندوقت مرادیوانه کرده بودامااصلاوقت نداشتم منشاان بوراپیداکنم امروزبعدازپاک کاری دنبال ان بورفتم پرده راکنارزدم دیدم ای وای ماهی ها؛اب تګ سبزشده بود ماهی روی اب ایستاده بودندوفاسدشده بودنداګرانجامیبودی ازبوی ګندش فرارمیکردی؛خلاصه خیلی عصبانی شدم تنګ راورداشتم که برم برای پیرمردنشان بدهم وبراه دفتربه حرکت افتادم انجاکه رسیدم چیز عجیبی دیدم ۲۰۰ نفرکارمند دفترمان همه همان جاییکه پیرمردایستاده بودایستاده بودندوتنګ هایی ماندتنګ من به دستان شان بود همه مدتی ایستادیم اماپیرمردنیامدهمه ازعصبانیت تنګ هارابه زمین زدندورفتندهوامه الودبودواسمان خاکستری حالت افسانه ای رادرخودګرفته بوددودوروبرم رونګاه کردم من کجام؟چراماهی هامردند؟پیرمردکجاست انګاروجودپیرمرددروغین بوده دوروبرم پرشده بودازتنګ شکسته وماهی فاسدوبوتیز

پیرمردچه مقصدی داشت؟باګفتن این منم تنګم رابه زمین زدم ورفتم.((((نویسنده:اسمااسماعیل زاده)))

(((افغانیان عزیزکشورمان ماننداین تنګ های بلورین ماهیست اګراب ماهی هایش راعوض نکنی ومواظبش نباشی کشورمان ازبین میرودشماافغانیانیکه بخارج هستیدازحال همشهریان عزیز خودچه خبردارید؟فقط۴۰ فیصدافغانیان درکشورمان دراسایش انددیګران درفقروبیچاره ګی اند شماعیدداریدچون درامنیت هستیدامااینجامردم درعیددرانتحاری هاکشته میشوند میګریندبرای عزیزان شان کشوربیچاره مان ساخته میشودوتوسط مردمان کافرازخدانترس انتحارمیشود.شماافغانیانیکه ثرمایه ای دارید یادرس عالی خواندیدابادی کشوردست شماست(((ای افغانان کشورتان رابسازیدعاشق کشورتان باشیدمیدانم هستیدبیشترش کنیدبرای دشمناناجازه ورودرا ندهیدزنده بادافغانستان عزیزوزیبایمان)))


ماهی فروش


ادامه نوشته

انتحاری

                          (انتحاری)

 

بازهم شیشه های نوشابه راجمع میکرد پاهای بدون کفش لباس افغانی طبق معمول پوشیده بود شلوار یک رنګ بولیز یک رنګی دیګر پوشیده بودولباس هایش تیکه تیکه بودنددستان وپاهایش تیکه تیکه بودندوصورتش راافتاب سوختانده بود،اوبسیارروشن فکربود،دیروز که خسته ازدفترمیامدم نام همان پسرک احمدبوداحمدوقتی من ودیدباسرعت میدویدهمراه پاهای بدون کفشش  نزدیکم رسیدوګفت؛اقاشمازحمت نکشید من کیف وچیزهاییکه خریدین همراه تان نقل میکنم نان و سبزیجاتیکه خریده بودم راازدستم ګرفت وتادم دروازه برایم رساند وپول هم هیچګاه نمیګرفت فقط کمک میکردامامن بزور برایش پول میدادم،اوچند شغل انجام میداد:کفش واکس میزد،پلاستیک جمع میکرد،شب هاازدکان ها حفاظت میکردوشیشه های ماشین هاراپاک میکردوګاهی پیشم درس میخواند اوبرایم بسیار عزیز بودچون برای زندګی کردن هدف داشت.روزی درشهرکابل انتحاری شدوبسیارکشته بجاګذاشت.چندروز که ازدفترمیامدم دیدم احمدسرراهم نیامد تاخریدهایم راتاخانه ببرد.سراقش رامه ګرفتم چیزی شنیدم که مراهلاک کردمراکشت(((((((احمددرانتحاری مرد))))))